يادداشتهاي پراكنده
سلام به همگی دوستان و عذرخواهی بابت این غیبت کمی طولانی . آخر سال و مشکلات خودش . اما امروز گفتم باید دیگه بنویسم . تینطوری نمیشه و بهترین بهونه اش هم دعوت دختر حوا از من برای نوشتن یه داستان ۱۵۰ کلمه ای بود .
امروز نوشتمش و داغ داغ میزارم واسه خوندن . فقط مراقب باشید چشماتون نسوزه . من هم این دوستان رو دعوت می کنم : علیرضای عزیز که البته این وبلاگشون بسته است
دستاش رو به هم گره زد . آروم رو صندلی تکیه داد و سرش رو به عقب هل داد نمی دونست که تا کی می تونه این وضع رو تحمل کنه . دروغ پشت دروغ بود که می گفت دیگه کم کم خودش هم دروغهاش باورش شده بود . امشب تصمیم داشت که بره و راستش رو بهش بگه هرچی میخواد بشه بشه ... کار خونه که تمومی نداشت همش کار! اما بالاخره کارای امروزش رو تموم کرد . یه چایی واسه خودش ریخت و نشست رو صندلی ناهارخوری . با خودش فکر می کرد که چطوری می تونه بهش این خبر رو بده که یه نفر دیگه داره به زندگیشون اضافه میشه .... شام که تموم شد مرد گفت : "امشب میخوام یه چیز خیلی مهم بهت بگم ." زن هم با خنده گفت : " منم همینطور!" " پس اول تو بگو " " نه تو بگو "... |