تبليغاتX
من و تو
سلام به همگی دوستان و عذرخواهی بابت این غیبت کمی طولانی . آخر سال و مشکلات خودش . اما امروز گفتم باید دیگه بنویسم . تینطوری نمیشه  و بهترین بهونه اش هم دعوت دختر حوا از من برای نوشتن یه داستان ۱۵۰ کلمه ای بود .

امروز نوشتمش و داغ داغ میزارم واسه خوندن . فقط مراقب باشید چشماتون نسوزه .

من هم این دوستان رو دعوت می کنم :

آقای دکتر

حاج باران دوست داشتنی

سهیل عزیز

آقا محی الدین

علیرضای عزیز  که البته این وبلاگشون بسته است

 

دستاش رو به هم  گره زد . آروم رو صندلی تکیه داد و سرش رو به عقب هل داد نمی دونست که تا کی می تونه این وضع رو تحمل کنه . دروغ پشت دروغ بود که می گفت دیگه کم کم خودش هم دروغهاش باورش شده بود . امشب تصمیم داشت که بره و راستش رو بهش بگه  هرچی میخواد بشه بشه ...

کار خونه که تمومی نداشت همش کار! اما بالاخره کارای امروزش رو تموم کرد . یه چایی واسه خودش ریخت و نشست رو صندلی ناهارخوری . با خودش فکر می کرد که چطوری می تونه بهش این خبر رو بده که یه نفر دیگه داره به زندگیشون اضافه میشه  ....

شام که تموم شد مرد گفت : "امشب میخوام یه چیز خیلی مهم بهت بگم ." زن هم با خنده گفت : " منم همینطور!"

" پس اول تو بگو "

" نه  تو بگو "...


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:15
توسط علی و فاطیما نظرات: |

tobaman

علی و فاطیما

tobaman

http://tobaman.blogfa.com

من و تو

من و تو - پاسخ به دعوت

من و تو

سبزی برگ درختان امسال سپیدی برفها را کنار نزد ،اما بهار آمد. بهارتان خوش يادداشتهاي پراكنده

من و تو

قالب بلاگفا

قالب پرشين بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog