يادداشتهاي پراكنده
به قفسه من تکیه می کند. استیو مردنی با آن جوشها. اااه! حتما می خواهد مرا برای رقص دعوت کند .
آخرین شانس من است . خب ، باز بهتر از آن است که مثل ماریا بی بو و خاصیت باشم. نفس عمیقی می کشم : " سلام ، استیو " " سلام ، سو " " می خوای از من چیزی تقاضا کنی ؟ " حتی جوشهای صورتش هم سرخ شدند. " می خواستم ببینم .... تو شماره تلفن ماریا رو داری؟" |