يادداشتهاي پراكنده
در لحظه ای هستم که گلویم پر ز بغض است و چشمانم پر ز اشک ولی نمی گذارم سرریز شوند . آنها را در درون خویش فرو میدهم و از لبریز شدنشان هراسان حتی از فکر کردن به لحظه لبریز شدنشان یخ میکنم کاش زمان را نگه می داشت نه برای خودم ، که این زمان برای من بدون کسی که زمان را میخواهم برایش نگاه دارم زیاد است. باید بازی کنم برای دیگران اما نمیتوانم . آخر با نام او که نمی توان بازی کرد . دوستت دارم برای همیشه ای کسی که تو خود احوالم میدانی و آگاهی از احوالم ، این سایه هراس را از سرش بردار و آرامشی به من بده . هر چه می خواهی مرا سختی بده ولی اورا آرام نگاه دار . نمیتوانم دیگر بنویسم که نوشته هایم در برابرت چون نقطه ای بیش نیست و من کمتر از ان نقطه در برابرت . خدایا بخواه که باور کند که زندگی اش امیدبخش زندگانی من است و من از ترس لحظه های بی او بودن بی امیدم. سلامتی مادرم را از تو می خواهم |