يادداشتهاي پراكنده
آن سرو بلند قامت ، آن رعنای خوش صحبت ، آن از جان عزیزتر و آن صدیق شفیق منت گذاشته و از اینجانب تقاضای مطلبی پر انرژی نموده اند که ما در پاسخ سعی بر آن نمودیم که با گذاشتن نهایت انرژی ممکنه از خود پاسخ این یار دیرین و هم صحبت شیرین و کلام در دهانش چون انگبین را داده باشیم. تاکه قبول افتد و که در نظر آید . مرا یاد آید در ایام شباب ، آن زمان که ما را نبود غم ایام و جهان بود به کام به همراه این یار شفیق سفری نمودیم به دیار شمال. که ذکر جرئیات آن در این نبشته نیاید به کار. باری درآن سفر که من بودم و تو بودی و تعداد دیگری از دوستان ، مرا یاد آمد که دوستی در مطبخ در آمد با دوچرخه و تک چرخ همی زدی که یاری نمی خواهید؟؟؟ و نقل معروفی داشت که :" من میگیرم " یادش به خیر هم اکنون در سر برنامه سفری می پرورانم از برای روزهای آتی که جایی را بیابیم در کنار ساحل دریا ، اصلا چسبیده به دریا . جایی که حیاط منزل بحر بیکران باشد و شامگاهان در کنار آتش صدای دریا را گوش دهیم و به دور از تمدن و عصر تمدن چند روزی را دل به دریا بسپاریم و فارغ شویم از این سیمهای تنیده شده به دورمان و رها کنیم فکر خویش را از پیچیدگیهای روزگار و فقط لذت ببریم از دریا و آرامش یابیم از آرامش دریا. لحظه ای دیدگانت را ببند و تصور کن هر آنچه که می خواهی. به قول آن شاعر عصر نوین :" تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته !!" روزهایی را میبینم که دوباره شاد و پر انرژی پایمان را در جایی زمین میگذاریم که آرامش و آسایش حرف اول را میزند . شاید این خاک ، خاک خودمان نباشد و شاید جایی دیگر آرامش را بیابیم. پس تا آن روز و آن لحظه پر توان باش و ایستا و مهمتر از هر دوی اینها امیدوار. امید که این نبشته موجبات سر درد شما را فراهم ننموده باشد که در این صورت این بنده حقیر هیچ گاه خود را نخواهم بخشید و موجبات شرمندگی اینجانب را فراهم خواهد اورد. در کل یه چیز بگم : " می خوامت !!!"
|