يادداشتهاي پراكنده
زمين به اميد بهار سرما را تحمل مي كند و تا آخرين روزهاي اسفند منتظر دميدن آفتاب بهاري به انتظار مي نشيند. با دميدن اولين تشعشع خورشيد بهاري زمين به وجد آمده و سبزه را چنان بر خويش مي گستراند كه همگان به وجد آمده و در وصفش قصيده ها سروده اند و سالها اين اشعار و قصايد زبان به زبان و نسل به نسل به ما رسيده است اما افسوس زبانم قاصر است از گفتن قصيده و يا شعري در باره بهاري كه در بهار آمده است و اين بار دل و جان من را با سبزي وجودش سبز گردانيده و مرا از سرماي زمستان رهانيده است. امروز اولين روز بهار دوباره من است و سالروز تولد بهار زندگي من بهار من ، تولدت مبارك كه زمستان وجودم را با گرماي بهاريت سبز نمودي .
دستاشو دور دهنش گرفت و با صداي بلند فرياد زد :" خوش اومدي !"
بهار اومده بود با تمام سرمايي كه زمستون نداشت ، و با تمام برفايي كه تو زمستون نيومده بود. اما بهار سر قولش موند و با سبزي و طراوتش ، شادي و سبزي رو با خودش آورد. بهارتون مبارك نوروزتون هم مبارك سال نوتون هم مبارك . پ.ن : اي دختر حوا كه همينجوري و ييهويي قرررررر مي كني! بدان و آگاه باش كه ما تا خون در رگمان جاري است اينجا مي نويسيم و هستيم . اين يه مدت هم در سفر بودم و به دور از همه شلوغي ها استراحت خوبي نموديم . در ضمن تو اگر تدي بير آور بودي همون سري اول مي اوردي و اينچنين ما را در خماري نمي گذاشتي . همين!!!
|