يادداشتهاي پراكنده
به نظر شما با یک دست چند تا هندونه رو میشه برداشت ؟؟
فعلا که ما ۳-۴ تایی برداشتیم اساسی اونم چه هندونه هایی بعضیاشون رو که واسه اولین باره دارم بر میدارم . خدا به دادمان برسه تو این چند روز مانده از امسال با این اوصاف و با دستهایی پر از هندوانه هایی که معلوم نیست سالم به مقصد میرسد یا نه وظیفه خودم دونساتم که بیام اینجا و یه سری بزنم ببینم چه خبره اینجا واسه همین پیشاپیش از این تاخیر ها عذر خواهی نموده و سعی می کنم بعد از تحویل هندوانه ها زود تر به اینجا آمده و آپ نمایم. حسن ختام این پست هم داستانکی است که همین الان به ذهنم رسید و بی هیچ توضیحی اینجا می نویسمش. با وسواس و دقت خاصی لباسش رو در اورد و تو ساک گذاشت . از ساک لباس کارش رو بیرون اورد و تنش کرد .عینک دودی رو از قابش در اورد و رو چشمش گذاشت . خودش رو تو آئینه ماشین نگاه کرد ، یه دستی به موهاش کشید و پیاده شد .عصای سفیدش رو باز کرد و راه افتاد . کارش شروع شده بود . سلام به همگی دوستان و عذرخواهی بابت این غیبت کمی طولانی . آخر سال و مشکلات خودش . اما امروز گفتم باید دیگه بنویسم . تینطوری نمیشه و بهترین بهونه اش هم دعوت دختر حوا از من برای نوشتن یه داستان ۱۵۰ کلمه ای بود .
امروز نوشتمش و داغ داغ میزارم واسه خوندن . فقط مراقب باشید چشماتون نسوزه . من هم این دوستان رو دعوت می کنم : علیرضای عزیز که البته این وبلاگشون بسته است
دستاش رو به هم گره زد . آروم رو صندلی تکیه داد و سرش رو به عقب هل داد نمی دونست که تا کی می تونه این وضع رو تحمل کنه . دروغ پشت دروغ بود که می گفت دیگه کم کم خودش هم دروغهاش باورش شده بود . امشب تصمیم داشت که بره و راستش رو بهش بگه هرچی میخواد بشه بشه ... کار خونه که تمومی نداشت همش کار! اما بالاخره کارای امروزش رو تموم کرد . یه چایی واسه خودش ریخت و نشست رو صندلی ناهارخوری . با خودش فکر می کرد که چطوری می تونه بهش این خبر رو بده که یه نفر دیگه داره به زندگیشون اضافه میشه .... شام که تموم شد مرد گفت : "امشب میخوام یه چیز خیلی مهم بهت بگم ." زن هم با خنده گفت : " منم همینطور!" " پس اول تو بگو " " نه تو بگو "... |