يادداشتهاي پراكنده
به قفسه من تکیه می کند. استیو مردنی با آن جوشها. اااه! حتما می خواهد مرا برای رقص دعوت کند .
آخرین شانس من است . خب ، باز بهتر از آن است که مثل ماریا بی بو و خاصیت باشم. نفس عمیقی می کشم : " سلام ، استیو " " سلام ، سو " " می خوای از من چیزی تقاضا کنی ؟ " حتی جوشهای صورتش هم سرخ شدند. " می خواستم ببینم .... تو شماره تلفن ماریا رو داری؟" ۱- خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم. این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است. ٢- خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند. ٣- خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم. ۴- خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم. ۵- خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم. ۶- خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم. ٧- خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن.. ٨- خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم. ٩- خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم. ١٠- خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام. ١١- خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم. ١٢- خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم. مرد او را از زمانی که دختر کوچکی بود می شناخت
او زیباترین دختر دنیا بود و مرد عمیقا دوستش داشت. روزگاری او بت دختر بود ، اما حالا مرد دیگری داشت دختر را از دست او می گرفت. چشمها برق زدند ، مرد با ملایمت گونه های دختر را بوسید ، لبخند زد و دست او را به دست داماد داد. |