يادداشتهاي پراكنده
و چه آسان انسان دست از نوشتن بر می دارد
و چه مشکل است ننوشتن و نخواندن و نسرودن و چرا ننوشتم و نسرودم ؟ بماند! ولی خواندم خواندنی ها را و دوباره آغاز می کنم نوشتن را شاید خالی شود این ذهن پر شده از نوشته های نا نوشته. و بالاخره آغازی دوباره.
تو این چند روز باقی مونده باید همه تلاشش رو می کرد که کارها به موقع تموم بشه حساب همه چی رو کرده بود ساعت اومدنش ، تاخیر احتمالی، سرمای ناگهانی و ... اما بازم دلش شور میزد. آخه قرار بود دیگه تنها نباشه. دیگه قرار بود که از کنج تنهاییش بیرون بیاد و با بهترین موجودی که روی زمین وجود داره آشنا بشه . تعریفش رو زیاد شنیده بود ، اما به قول معروف "شنیدن کی بود مانند دیدن" تقریبا تموم کاراش رو انجام داده بود . یه گوشه نشسته بود و داشت با خودش فکر می کرد یهو دید که خونه داره تکون می خوره محکم به دیوار چسبید. تکونها شدید تر شد . دیگه داشت می ترسید همینطور که از ترس دیوار رو گرفته بود داشت به آرزوهاش فکر می کرد ، چه برنامه ها که نریخته بود حساب همه چی رو کرده بود غیر زلزله .همه جا تاریک بود تاریک تاریک ، این تاریکی بیشتر می ترسوندش. یهو دیوار خونش شکاف خورد دیگه همه چی رو تموم شده می دید یه ذره نور از شکاف اومد تو خونه دیگه راهی نداشت تسلیم شده بود همه آرزوهاش رو بر باد رفته دید شکاف بزرگتر و بزرگتر شد . یهو یه دست از شکاف اومد شروع کرد به کشیدنش به بیرون از خونه . آخرین تلاشهاش رو میکرد که از خونه بیرون نیاد اما زور دستا بیشتر بود کشیدنش بیرون . پاهاش رو گرفتن و آویزونش کردن ، نور بیرون اذیتش میکرد . واقعا از ترس نفسش بند اومده بود تو همون حالت محکم زدن به پشتش . دیگه نتونست خودش رو نگه داره زد زیر گریه و با صدای بلند گریه کرد . همینطور که گریه میکرد دستا اونو تو یه جای نرم و راحت گذاشتن . وای که چقدر آرامش داشت چه بوی خوبی داشت ، کم کم آروم شد و تو اون جای گرم و نرم خوابش گرفت . به نظرش اونجا بهترین جای رو زمین بود یه جای گرم و ایمن و آرامش بخش . بعدها فهمید که اسم اونجا آغوش مادره و اون بهترین آدم روی زمینه که باهاش آشنا شده. بعضی اوقات که خوب فکر میکنم میبینم که فکر نکردن راحت تر از فکر های خطرناک کردن درست مثل الان! آن سرو بلند قامت ، آن رعنای خوش صحبت ، آن از جان عزیزتر و آن صدیق شفیق منت گذاشته و از اینجانب تقاضای مطلبی پر انرژی نموده اند که ما در پاسخ سعی بر آن نمودیم که با گذاشتن نهایت انرژی ممکنه از خود پاسخ این یار دیرین و هم صحبت شیرین و کلام در دهانش چون انگبین را داده باشیم. تاکه قبول افتد و که در نظر آید . مرا یاد آید در ایام شباب ، آن زمان که ما را نبود غم ایام و جهان بود به کام به همراه این یار شفیق سفری نمودیم به دیار شمال. که ذکر جرئیات آن در این نبشته نیاید به کار. باری درآن سفر که من بودم و تو بودی و تعداد دیگری از دوستان ، مرا یاد آمد که دوستی در مطبخ در آمد با دوچرخه و تک چرخ همی زدی که یاری نمی خواهید؟؟؟ و نقل معروفی داشت که :" من میگیرم " یادش به خیر هم اکنون در سر برنامه سفری می پرورانم از برای روزهای آتی که جایی را بیابیم در کنار ساحل دریا ، اصلا چسبیده به دریا . جایی که حیاط منزل بحر بیکران باشد و شامگاهان در کنار آتش صدای دریا را گوش دهیم و به دور از تمدن و عصر تمدن چند روزی را دل به دریا بسپاریم و فارغ شویم از این سیمهای تنیده شده به دورمان و رها کنیم فکر خویش را از پیچیدگیهای روزگار و فقط لذت ببریم از دریا و آرامش یابیم از آرامش دریا. لحظه ای دیدگانت را ببند و تصور کن هر آنچه که می خواهی. به قول آن شاعر عصر نوین :" تصور کن اگه حتی تصور کردنش سخته !!" روزهایی را میبینم که دوباره شاد و پر انرژی پایمان را در جایی زمین میگذاریم که آرامش و آسایش حرف اول را میزند . شاید این خاک ، خاک خودمان نباشد و شاید جایی دیگر آرامش را بیابیم. پس تا آن روز و آن لحظه پر توان باش و ایستا و مهمتر از هر دوی اینها امیدوار. امید که این نبشته موجبات سر درد شما را فراهم ننموده باشد که در این صورت این بنده حقیر هیچ گاه خود را نخواهم بخشید و موجبات شرمندگی اینجانب را فراهم خواهد اورد. در کل یه چیز بگم : " می خوامت !!!"
|