تبليغاتX
من و تو

پوستر ندا


+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 11:32
توسط علی و فاطیما نظرات: |
خسته ام از این همه دروغ .

خسته ام از اینکه به راحتی میلیونها انسان را نادیده می گیرند تا خود بر کرسی بنشینند.

و چقدر بدتر آنکه باید ببینی و کاری نکنی ، و چقدر خفقان بیداد می کند و چقدر بد است که ادمی نا امید شود از تلاش و به جایی نرسیدن.

این انتصابات را خدمت عموم ملت شریف ایران تبریک عرض می نمایم.


+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:17
توسط علی و فاطیما نظرات: |

لحظه ها را دوست دارم

چون هر لحظه با لحظه ای دیگر تفاوت دارد

لحظه ای غمگینی آنچنان که دیگر شادی را نخواهی دید

و لحظه ای دیگر چونان شاد که گویا غمی نبوده

دومی را بیش از اولی دوست دارم

البته شاید در این لحظه!

داستانکی می نویسم از بهر آنکه تار عنکبوت بر این مغز خالی نبندد و آن را برای همیشه متروکه نکند.

روباه خسته از دست زاغک زیر درخت نشسته بود . هر کاری می کرد زاغک گول نمی خورد و دهنش رو باز نمیکرد . اصلا زاغک تکون نمی خورد از جاش چه برسه به اینکه بخواد دهنش رو باز کنه . اما روباه ول کن نبود .

گرسنگی بد جور بهش فشار آورده بود . همون یه تیکه پنیر هم غنیمت بود همونطوری که داشت با زاغک حرف میزد و ازش تعریف میکرد یهو صدای تیری شنید . سریع فرار کرد و پشت درختا قایم شد .

از دور دید که دو تا ادم اومدن و زاغک رو از رو درخت برداشتن و با خودشون بردن . اما زاغک تو همون حالت بود . خوب که نیگاه کرد دید تویه کیسه پر از اون زاغکاست .همشون هم یه شکل و یه اندازه با خودش گفت : "زاغک هم زاغکای قدیم"


+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 12:33
توسط علی و فاطیما نظرات: |
سکوت سرشار از ناگفته هاست

اما برای من اینگونه نیست

چیزی ندارم که بگم

فعلا

 


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:4
توسط علی و فاطیما نظرات: |

زمين به اميد بهار سرما را تحمل مي كند و تا آخرين روزهاي اسفند منتظر دميدن آفتاب بهاري به انتظار مي نشيند.

با دميدن اولين تشعشع خورشيد بهاري زمين به وجد آمده و سبزه را چنان بر خويش مي گستراند كه همگان به وجد آمده و در وصفش قصيده ها سروده اند و سالها اين اشعار و  قصايد زبان به زبان و نسل به نسل به ما رسيده است

اما افسوس زبانم قاصر است از گفتن قصيده و يا شعري در باره بهاري كه در بهار آمده است و اين بار دل و جان من را با سبزي وجودش سبز گردانيده و  مرا از سرماي زمستان رهانيده است.

امروز اولين روز بهار دوباره من است و سالروز تولد بهار زندگي من

بهار من ، تولدت مبارك كه زمستان وجودم را با گرماي بهاريت سبز نمودي .

 


+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 14:46
توسط علی و فاطیما نظرات: |
دستاشو دور دهنش گرفت و با صداي بلند فرياد زد :" خوش اومدي !"

بهار اومده بود با تمام  سرمايي كه زمستون نداشت ، و با تمام برفايي كه تو زمستون نيومده بود.

اما بهار سر قولش موند و با سبزي و طراوتش ، شادي و سبزي رو با خودش آورد.

بهارتون مبارك نوروزتون هم مبارك سال نوتون هم مبارك .

پ.ن : اي دختر حوا كه همينجوري و ييهويي قرررررر مي كني! بدان و آگاه باش كه ما تا خون در رگمان جاري است اينجا مي نويسيم و هستيم .

اين يه مدت هم در سفر بودم و به دور از همه شلوغي ها استراحت خوبي نموديم .

در ضمن تو اگر تدي بير آور بودي همون سري اول مي اوردي و اينچنين ما را در خماري نمي گذاشتي .

همين!!!

 


+ نوشته شده در شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 9:33
توسط علی و فاطیما نظرات: |
به نظر شما با یک دست چند تا هندونه رو میشه برداشت ؟؟

فعلا که ما ۳-۴ تایی برداشتیم اساسی اونم چه هندونه هایی بعضیاشون رو که واسه اولین باره دارم بر میدارم .

خدا به دادمان برسه تو این چند روز مانده از امسال

با این اوصاف و با دستهایی پر از هندوانه هایی که معلوم نیست سالم به مقصد میرسد یا نه وظیفه خودم دونساتم که بیام اینجا و یه سری بزنم ببینم چه خبره اینجا

واسه همین پیشاپیش از این تاخیر ها عذر خواهی نموده و سعی می کنم بعد از تحویل هندوانه ها زود تر به اینجا آمده و آپ نمایم.

حسن ختام این پست هم داستانکی است که همین الان به ذهنم رسید و بی هیچ توضیحی اینجا می نویسمش.

با وسواس و دقت خاصی لباسش رو در اورد و تو ساک گذاشت . از ساک لباس کارش رو بیرون اورد و تنش کرد .عینک دودی رو از قابش در اورد و رو چشمش گذاشت . خودش رو تو آئینه ماشین  نگاه کرد ، یه دستی به موهاش کشید و پیاده شد .عصای سفیدش رو باز کرد و راه افتاد . کارش شروع شده بود .


+ نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 12:7
توسط علی و فاطیما نظرات: |
سلام به همگی دوستان و عذرخواهی بابت این غیبت کمی طولانی . آخر سال و مشکلات خودش . اما امروز گفتم باید دیگه بنویسم . تینطوری نمیشه  و بهترین بهونه اش هم دعوت دختر حوا از من برای نوشتن یه داستان ۱۵۰ کلمه ای بود .

امروز نوشتمش و داغ داغ میزارم واسه خوندن . فقط مراقب باشید چشماتون نسوزه .

من هم این دوستان رو دعوت می کنم :

آقای دکتر

حاج باران دوست داشتنی

سهیل عزیز

آقا محی الدین

علیرضای عزیز  که البته این وبلاگشون بسته است

 

دستاش رو به هم  گره زد . آروم رو صندلی تکیه داد و سرش رو به عقب هل داد نمی دونست که تا کی می تونه این وضع رو تحمل کنه . دروغ پشت دروغ بود که می گفت دیگه کم کم خودش هم دروغهاش باورش شده بود . امشب تصمیم داشت که بره و راستش رو بهش بگه  هرچی میخواد بشه بشه ...

کار خونه که تمومی نداشت همش کار! اما بالاخره کارای امروزش رو تموم کرد . یه چایی واسه خودش ریخت و نشست رو صندلی ناهارخوری . با خودش فکر می کرد که چطوری می تونه بهش این خبر رو بده که یه نفر دیگه داره به زندگیشون اضافه میشه  ....

شام که تموم شد مرد گفت : "امشب میخوام یه چیز خیلی مهم بهت بگم ." زن هم با خنده گفت : " منم همینطور!"

" پس اول تو بگو "

" نه  تو بگو "...


+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت 9:15
توسط علی و فاطیما نظرات: |
به قفسه من تکیه می کند. استیو مردنی با آن جوشها. اااه! حتما می خواهد مرا برای رقص دعوت کند .

آخرین شانس من است . خب ، باز بهتر از آن است که مثل ماریا بی بو و خاصیت باشم.

نفس عمیقی می کشم : " سلام ، استیو "

" سلام ، سو "

" می خوای از من چیزی تقاضا کنی ؟ "

حتی جوشهای صورتش هم سرخ شدند.

" می خواستم ببینم .... تو شماره تلفن ماریا رو داری؟"


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 13:53
توسط علی و فاطیما نظرات: |

۱- خدا را شکر که تمام شب صدای خرخر شوهرم را می شنوم. این یعنی او زنده و سالم در کنار من خوابیده است.

٢- خدا را شکر که دختر نوجوانم همیشه از شستن ظرفها شاکی است. این یعنی او در خانه است و در خیابانها پرسه نمی زند.

٣- خدا را شکر که مالیات می پردازم این یعنی شغل و در آمدی دارم و بیکار نیستم.

۴- خدا را شکر که لباسهایم کمی برایم تنگ شده اند. این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

۵- خدا را شکر که در پایان روز از خستگی از پا می افتم. این یعنی توان سخت کار کردن را دارم.

۶- خدا را شکر که باید زمین را بشویم و پنجره ها را تمیز کنم. این یعنی من خانه ای دارم.

٧- خدا را شکر که در جائی دور جای پارک پیدا کردم. این یعنی هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبیلی برای سوار شدن..

٨- خدا را شکر که سر و صدای همسایه ها را می شنوم. این یعنی من توانائی شنیدن دارم.

٩- خدا را شکر که این همه شستنی و اتو کردنی دارم. این یعنی من لباس برای پوشیدن دارم.

١٠- خدا را شکر که هر روز صبح باید با زنگ ساعت بیدار شوم. این یعنی من هنوز زنده ام.

١١- خدا را شکر که گاهی اوقات بیمار می شوم. این یعنی بیاد آورم که اغلب اوقات سالم هستم.

١٢- خدا را شکر که خرید هدایای سال نو جیبم را خالی می کند. این یعنی عزیزانی دارم که می توانم برایشان هدیه بخرم.


+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 12:24
توسط علی و فاطیما نظرات: |

tobaman

علی و فاطیما

tobaman

http://tobaman.blogfa.com

من و تو

من و تو

من و تو

سبزی برگ درختان امسال سپیدی برفها را کنار نزد ،اما بهار آمد. بهارتان خوش يادداشتهاي پراكنده

من و تو

قالب بلاگفا

قالب پرشین بلاگ

قالب وبلاگ

Free Template Blog