|
وقتی به خودش اومد همه دور و برش جمع شده بودن ! خودش هم نمی دونست چطور اتفاق افتاده اما اتفاق افتاده بود.... کاریش نمیشد کرد. دیگه همه چیز رو تموم شده میدید حتی نای بلند شدن رو هم نداشت چه برسه به اینکه بخواد فرار کنه . آروم آروم داشت خودش رو جمع میکرد و یه تکونی به خودش میداد که آخرین ضربه کفش اونو به زمین چسبوند و بعدش هم روونه سطل زباله شد. + نوشته شده در دوشنبه هفدهم تیر 1387 13:27 توسط علی و فاطیما |
سلام ۱- راستش خیلی وقته که میخوام بیام و بنویسم ام وقتی داستانکی چیزی ندارم شرم می کنم از آمدنم به این جا راستش واسه من این صفحه یه جوری حرمت داره نمی دونم شاید خودم اینطور فکر میکنم شاید هم اوایل این حرمت رو واسم نداشت اما الان داره یه جورایی دوسش دارم. به خاطر همین دوست ندارم از نوشته های بیخودی پر بشه ۲- راستش حال مادرم خدا رو شکر خیلی خوبه و ممنونم از همه دوستانی که با ارسال کامنت تلفنی و ... جویای احوال شده بودن . راستش خیلی مسخره است تشخیص آقای دکنر متخصص کاملا اشتباه بود!! نمی دونم تو این دوره زمونه به کی میشه اعتماد کرد ۳- خیلی خیلی دلم برای نوشتن تنگ شده .پس به زودی مینویسم ۴- شاید تشخیص اشتباه ین مزیت رو داشت که فهمیدم چقدر سخته فکر کردن به لحظه های دردناک زندگی من که حتی از فکرش میترسم و من زندانی خویشم و زندانبان نمی خواهد که زندانی بفهمد و زندانی نمی خواهد که زندانبان بفهمد و من زندانی خویشم.... + نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387 17:0 توسط علی و فاطیما |
امروز سالگرد درگذشت استاد بزرگ دکتر علی شریعتی است که با نوشته هایش که همیشه برای نسل بعدی نوشته شده بود انقلابی در نسل جوان به پا کرد و خود قبل از دیدن نتایج نوشته هایش رخت از این دنیا بر بست یادش گرامی . پروردگارم ،مهربان من از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش! در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است و هر زمزمه ای بانگ عزایی و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ... در هراس دم می زنم در بی قراری زندگی می کنم و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است من در این بهشت ، همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم. "تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی" "کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم" دردم ، درد "بی کسی" بود « دکتر علی شریعتی» + نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 11:47 توسط علی و فاطیما |
در لحظه ای هستم که گلویم پر ز بغض است و چشمانم پر ز اشک ولی نمی گذارم سرریز شوند . آنها را در درون خویش فرو میدهم و از لبریز شدنشان هراسان حتی از فکر کردن به لحظه لبریز شدنشان یخ میکنم کاش زمان را نگه می داشت نه برای خودم ، که این زمان برای من بدون کسی که زمان را میخواهم برایش نگاه دارم زیاد است. باید بازی کنم برای دیگران اما نمیتوانم . آخر با نام او که نمی توان بازی کرد . دوستت دارم برای همیشه ای کسی که تو خود احوالم میدانی و آگاهی از احوالم ، این سایه هراس را از سرش بردار و آرامشی به من بده . هر چه می خواهی مرا سختی بده ولی اورا آرام نگاه دار . نمیتوانم دیگر بنویسم که نوشته هایم در برابرت چون نقطه ای بیش نیست و من کمتر از ان نقطه در برابرت . خدایا بخواه که باور کند که زندگی اش امیدبخش زندگانی من است و من از ترس لحظه های بی او بودن بی امیدم. سلامتی مادرم را از تو می خواهم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 15:35 توسط علی و فاطیما |
از یس خوابش سنگین بود ،بالش زیر سرش طاقت نیاورد و خفه شد. + نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387 15:8 توسط علی و فاطیما |
در خونه رو بست و یه نفس عمیق کشید. هوای مطبوع بهاری اونو شاداب میکرد.همیشه به خاطر کارش باید صبح زود از خونه بیرون میزد آخه جایی که شاغل بود فاصله زیادی از محل زندگیش داشت . هر چند خودش هم آدم وقت شناسی بودو هیچ وقت دیر نمیرسید همکاراش هم اینو می دونستن و ازش خوششون می اومد. اما امروز سر کار نمی خواست بره و کمی دیرتر از خونه بیرون اومد البته یه مقدارش هم به خاطر بسته کادویی بود که تو دستش بود آخه کادو کردنش وقت زیادی ازش گرفته بود مخصوصا گره روبانش آخه زدن اون گره کار هر کسی نبود . بهترین مسیر رو انتخاب کرد و شروع به رفتن کرد . تو کوچه به هر کس که میرسید سری تکون میداد و واسه بعضی ها هم دستش رو رو سینش میذاشت و سرش رو کج میکرد . به یه پسر كوچولو هم كه دست مامانش رو گرفته بود چشمكي زدو با يه لبخند ازش دور شد ،پسر كوچولو هم خنده ای کرد و همینطورکه دور ميشد سرش به طرف اون بود و مي خنديد. بارون شب قبل خيابونا رو حسابي تميز كرده بود و بوي نم خاك همه جا رو پر كرده بود .تقريبا همه دور و بريا اونو يه آدم مودب و آروم ميشناختن . كاري به كار كسي نداشت هرروز سر كارش ميرفت و بر ميگشت . کم كم به محل قرار نزديك شد . يه جايي وسط بازار تقريبا شلوغ با مردمي از جنس و طبقه هاي مختلف. هركس مشغول كار خودش بود مشتري با صاحب مغازه سر يه جنس چونه ميزدن ، بچه بهونه اسباب بازي رو گرفته بودو گريه ميكرد چند نفر براي خريد عروسي از اين مغازه به اون مغازه ميرفتن كسي هم حواسش به اون نبود. بالاخره رسيد و وسط بازار واستاد سرش رو بالا گرفت و از سوراخ سقف بازار آسمون رو ديد با يه گوشه خورشيد كه به نظرش اون روز قشنگتر شده بود. بسته رو بالا اورد و گره روبان رو باز كرد .همه مردم متوجه باز شدن بسته شدن ،آخه صداي انفجار خيلي بلند بود. .ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.- ـ.-.ـ.-. پ.ن:امروز ۷۳۵ روزی که من و تو پا به این دنیای مجازی گذاشت . آره دوسال و ۵ روز از اولین پست من و تو این صفحه میگذره و این ۱۴۹ پست من و تو این وبلاگه !!! میانگین بدی نیست تقریبا هر ۵ روز یکبار آپ کردم . دوسالگیمون مبارک !! + نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 10:41 توسط علی و فاطیما |
گذری به صین: با نام خدا انشای خود را آغاز می کنم. نام رییس جمهور ما خوجین تائو است. او خیلی مرد خوبی است. ما او را دوست داریم و به او احترام می گذاریم. او حدودا 65 ساله است. اما همه موهایش سیاه می باشد. زیرا موهایش را رنگ می کند. او به صورت مادرزادی ریش ندارد. بنابر این کسی درباره نوع و اندازه و کادر ریش او حرفی نمی زند. ما دقیقا نفهمیدیم خوجین تائو کی و چگونه انتخاب شد؟ حزب کمونیست خوجین تائو را انتخاب کرد. اکثر ماها نمی دانیم حزب چیست یا کیست. فقط یک تصویر دیده ایم که 3000 نفر در آن روی صندلی های قرمز یک سالن بزرگ نشسته اند. آنها آدم حسابی های چین هستند و درباره همه چیز فکر می کنند. بنابر این نیازی نیست که ما از صبح تا شب به سیاست فکر کنیم و درباره اش نظر بدهیم. ما ترجیح می دهیم بادبادک هوا کنیم و ماهی بگیریم، یا اگر هوا خوب باشد دسته جمعی در پارک ها حرکات موزون انجام دهیم. آن 3000 نفر هر 5 سال یک بار دور هم می نشینند و رییس جمهور و وزرا و بقیه افراد را انتخاب می کنند. همه این اتفاقات در کمتر از یک هفته می افتد. سپس آنها اسم افراد انتخاب شده را اعلام می کنند. اما چون اسم ها مثل هم است ما زیاد متوجه نمی شویم کی چه کاره است! بنابراین آنها عکس افراد را بالای اسم آنها نمایش می دهند، اما باز هم زیاد توفیری نمی کند. زیرا ما همه شبیه به هم می باشیم. در کل ما زیاد کاری به این کارها نداریم. ما فقط می دانیم هرچه آنها می گویند باید گوش بدهیم. اگر خیلی نافرمانی کنیم آنها به وسیله طناب ما را از جای بلندی آویزان می کنند، بنابر این ما نمی توانیم نفس بکشیم و فوت می کنیم. سپس آنها جسد ما را وارد تنوری مثل نان بربری پزی های شما می کنند و درب آن را می بندند، بعد ما تبدیل به خاکستر می شویم. هر سال حدود 15000 نفر از چینی ها به این طریق به صورت اجباری مرحوم می شوند. اما ما ناراحت نمی شویم. زیرا می دانیم که حتما آنها آدم های بدی بوده اند، وگرنه خوجین تائو آنها را آویزان نمی کرد. محسن میرزایی + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387 16:11 توسط علی و فاطیما |
برگشت و یه نیگا به عقب کرد ولی هیچ کس رو ندید به لحظه ترسید اما به روی خودش نیاورد. آروم آروم به راهش ادامه داد همینطور اینور و اونور میگشت شاید چیزی برای خوردن پیدا کنه . هوا بدجوری سرد شده بود نمیدونست که چطوری باید شیکم بچه هاش رو سیر کنه آخه دو روز بود که چیزی نخورده بود . هنوز به آخر کوچه نرسیده بود که یهو چشمش به کیسه زباله ای افتاد که درش باز مونده بود . توش پر بود از اضافه غذاهای مهمونی . هر کاری کرد نتونست ازشون بگذره. آروم رفت سر وقت کیسه و یواش یواش مشغول باز کردن کیسه شد . همینطور که داشت کیسه رو باز میکرد حواسش رو هم جمع کرده بود که یه وقت اونو سر کیسه نبینن .آخه اگه میدیدنش امشب رو هم باید گرسنه میگذروند. بالاخره بازش کرد و .... یهو در یه خونه باز شد . تا این وضع رو دید سریع از کنار کیسه کنار رفت و به سمت آخر کوچه شروع به دویدن کرد دیگه می ترسید پشت سرش رو هم نیگا کنه به آخر کوچه که رسید دید بن بسته . راه برگشت نداشت از دیوار بالا رفت و شروع کرد آروم آروم رو دیوار راه رفتن . از همون بالای دیوار خونش رو میدید یواش یواش از دیوار چند تا خونه دیگه هم رد شد و به دیوار خونه خودش رسید با احتیاط پایین پرید و یواش از پنجره زیر زمین رفت پایین . بچه هاش رو که دید نفس راحتی کشید . با خودش گفت باز خوب شد که تونستم یه چیزی بخورم وگرنه این بچه ها از گرسنگی تلف میشدن . آروم تو سبد خوابید و بچه هاش رو زیر خودش جمع کرد . این خونه خیلی بهتر از خونه قبلی بود که صابخونش به گربه حساسیت داشت. اینجا کسی کاری به کارش نداشت، فقط تهیه غذا واسش مشکل بود که اونهم با جای جدیدی که امشب پیدا کرده بود حل میشد . دیگه نگران این نبود که باید دوباره بچه هاش رو به دندون بگیره و از این خونه به یه خونه دیگه بره + نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387 15:50 توسط علی و فاطیما |
بدترین چیز اینه که ازت انتظار داشته باشن در مورد چیزی نظر بدی که خودت هم چیزی در موردش نمی دونی + نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 11:35 توسط علی و فاطیما |
دستامو آروم گذاشتم رو ش، خیلی آروم . بهش گفتم "آخه چرا با من اینجوری می کنی چرا راه نمیای با من همش که من نباید نازت رو بکشم.آخه چی واست کم گذاشتم که با من اینطوری میکنی ؟ چرا همیشه تو جاهایی که باید با من باشی منو تنها میزاری؟" اما اصلا به روی خودش نمیاورد . انگار نه انگار که اونجا هستم . هر چی منتش رو کشیدم که "اینجا نه ! الان وقتش نیست، اینطوری نکن بامن!"هیچ فایده ای نداشت ،ا انگار نه انگار که من اونجا هستم و دارم باهاش صحبت میکنم . اصلا به روی خودش نیاورد . خب من هم تحملم حدی داره دیگه نتونستم تحمل کنم . صاف صاف داشت اونور رو نیگا میکرد و اصلا محلی به من نمیذاشت منم عصبانی شدم سرش داد کشیدم : " گوش میدی به حرفم یا نه! به خدا اگه راه نیافتی من میزارم میرما! " وقتی دیدم هیچ تاثیری روش نداره عصبانیتم رو با یه لگد زدن بهش خالی کردم، همه در ها رو قفل کردم وسایلم رو برداشتم و دستم و بلند کردم و گفتم : " تاکسی!! دریست" + نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 11:58 توسط علی و فاطیما |
|
| ||||||